در رثای استاد/

ندا فرامرزیان/

دکتر نعمت احمدی  رفت بی سر و صدا! تصویرش برقاب آگهی ترحیم ناباورانه ترین تصویر این روزهایممن است ! وکیل مبرز استاد تاریخ نویسنده شجاع باروحی لطیف عاشق کشاورزی و کاشتن …

مشتهایش پر از بذر مهر و شجاعت و رفاقت .

مدافع حقوق روزنامه نگاران بدون ترس و در نهایت سخاوت!

 اسمش جایگاه اصیل وکیل را تداعی می کرد ،حرف های زیادی در دل دارم از جفایی که بر او رفت ازممنوع التدریسی تا ممنوع الوکاله شدن اما امروز حنجره ام غاری از یخ شده !

او که در اولین روزهای  پاییز امسال و این روزهای بی طپش ،چهره در نقاب خاک کشید  ،برای بنده،استاد و مشوق و همراه صادق مدافع بی چشمداشت صوراسرافیل بود .

هر  وقت کشتی هایم غرق می‌شد از راه می رسید و بدون تقاضا، نجاتم می داد !

به بودنش دلم گرم بود …

دل خیلی ها به بودنش گرم بود رفیق با معرفت  و صادق  که با خودش قبل از همه صادق بود .

من در سن کم بواسطه کار روزنامه نگاری افتخار آشنایی و شاگردی پیدا کردم

اما از همان زمان سخاوتمندانه به من آموخت چطور نقاب هایی که بر صورت آدم‌های الکی بزرگ است کنار بزنم ،

که مرا نقاب‌ها به درد می‌آورد و او را نقاب ها به خنده می انداخت !

وقتی خشمگین تلفن را برمی داشتم که دردم را بگویم می گفت : “فحش بده ولی حرص نخور! “راست می گفت اما من جوان بودم و خام خیلی گذشت تا بتوانم نقابها را کنار بزنم و حرص نخورم! حالایک دهه بود که نقابها را کنار می زدم و با طنزی مثل او می خندیدم!

قرار بود بعد از این خندیدن رامشق کنم که استاد رفت!

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید